دیدار و گپی صمیمانه با آنتونی هاپکینز / احساس آرامش می‌کنم؛ عمر درازی را زیسته‌ام

 

کایل بوکانان1

ترجمه: عقیل قیومی

آنتونی هاپکینز کاری می­کند که کارش ساده به نظر برسد (لابد درستش همین است). بازیگر 82 ساله در «پدر»- درامی در بابِ زوال عقل- به لحاظ حرفه­ای روی دستِ خودش بلند می­شود و با این حال چنین ادعا می­کند: «لازم نبود بازی کنم.»

نکند حرف آنتونی هاپکینز را درست نشنیده بودم؟ شاید تماس تصویری ما از طریق «زوم کال» دچار عیب و ایرادهای فنی شده بود، یا شاید آن کلام درستی که مد نظرش بوده تا به کار گیرد به خاطرِ آهنگ صدایش در گویش ویلزی نامفهوم شده بود. اما بعد شنیدم که باز همان را گفت. دو بار! پوزخندی زد و گفت: «آسان بود. تا بخواهی آسان.»

داشتیم دربارۀ چیزهایی حرف می­زدیم که اصلاً ساده به نظر نمی­رسند: اجرای استادانه­اش در «پدر» که هاپکینز در آن پدری­ست پیر اهل لندن که دچار زوال عقل است. هاپکینز از حالتی خشک و جدی تا هاج و واج بر جای ماندن، با ظرافتی حیرت­انگیز، به پس و پیش می­رود که به احتمال زیاد او را به رقابت برای جایزۀ اسکار بازخواهد گرداند. (این مطلب قبل از برگزاری مراسم اسکار و اهدای جایزه به هاپکینز برای «پدر» نوشته شده است-مترجم)

این غولِ صحنه و سینما چگونه از عهدۀ چنین نقش سنگینی برآمده است؟ هاپکینز شانه ­هایش را بالا انداخت و گفت: «با چنین فیلم­نامۀ خوبی، درآوردن نقش کاری نداشت». حتی کارش با حضور اُلیویا کولمن در نقش دخترش آسان­تر هم بوده؛ دختری که با او بد تا شده: «وقتی اُلیویا را می­بینید با آن حالتِ ویرانِ چهره و اشک­هایی که می­ریزد، با خود فکر می­کنید، “اُه، حالا دیگه نیازی به بازیِ من نیست.”»

این از آن چیزهایی نیست که یک بازگیر به شکل معمول به شما بگوید، چرا که بازیگری با حتی سهم ناچیزی از سر و صداهای مربوط به جوایز دلش می­خواهد جام ه­ای از رنج و مشقت را مثل یک کُت چرمیِ کهنه­ نما به تن کند. با اکراهی که بلد است، مِن­مِن­ کنان خواهد گفت که هرگز نقش را روی صحنه بد از کار درنمی­ آوَرَد، شرایط طاقت­فرسایی بوده و امکان داشته بمیرد، باید می­مرده، و حالا هم ممکن است بمیرد چون دارید وادارش می­کنید آن را بازگو کند.

هاپکینز نیازی نمی­ بیند وانمود کند که هنر بازیگری کار دشواری­ست: «تلاشِ عبثی­ست تا برای خلق یک نقش رنج بکشیم». با همۀ این حرف­ ها، اگر یک بازیگر برندۀ اسکار باشید با دهه­ ها کارآزمودگی، و فیلم­نامۀ خوبی هم به دست­تان رسیده باشد و همبازی­ تان جواهری باشد بی­ غل­ و غش، خب کارتان نباید آسان باشد؟ و واقعاً کدام بازیگر است که وقتی حرفه­ اش را این­قدر سخت جلوه می­دهد، قدر ببیند؟

نقش­ آفرینانِ جوان گاهی از هاپکینزِ 82 ساله می­خواهند تا پندی به آنان بدهد، و او بدش نمی­ آید تا در این تماس تصویری، معرکه بگیرد و با تسلطی خواستنی و فرز و چابک حکایت­ هایی بگوید از حرفه­ اش. (وارد است به این قالب، شنگول و پُر تکاپو: وقتی تماس برقرار شد، دستش را توان­مندانه تکان داد و گفت: “تونی هستم! سلام!”) اما وقتی بازیگران جوان، مانده بودند بیش­تر باید چه کنند تا اجراهای­شان را هنرمندانه­ از کار درآورند، هاپکینز باز هم اندرزشان می­داد که کم­تر کاری انجام دهند.

هاپکینز گفت: «موضوع این است که تا اندازه ­ای می­خواهیم توی چشم باشیم، صورتک­ ها را دور بیاندازیم، اما از جا کَندن آن صورتک قدری وقت­گیر است، زیرا همه خواهانِ پنهان­ ساختن­ ایم.»

با خنده­ای ادامه داد: «ماجرایی را که شنیده­ ام برای­تان خواهم گفت؛ ماجرایی مربوط به حضور اسپنسر تریسی و کاترین هپبورن در لندن و دیدارشان با لارنس اُلیویر روی صحنه در تئاتر تیتوس آندرونیکوس». اُلیویر در آن نمایش گریم سنگینی داشته با یک دماغ مصنوعی، و به نقل از هاپکینز، زوج آمریکاییِ مدعو نگاهی عاقل اندر سفیه انداختند به بند و بساطِ ساختگی روی چهرۀ اُلیویر: «تریسی به اُلیویر گفت، ” فکر می­کنی اونا فکر می­کنند تو کی هستی؟ تماشاگرها می­دونند تویی.”»

مسلماً، مخاطبِ «پدر» می­داند که او هاپکینز است. حتی نام شخصیت هم آنتونی است، و دهه­ ها حیرت­مان از سرعتِ عملِ هوشمندانۀ بازیگر روی پرده فقط باعث می­شود مخمصه ­ای که پیرمرد به آن دچار شده به تمامی برای­مان دل­انگیزتر باشد. با این حال، فکرتان نباید به خطا برود. هیجان­ انگیز است که هاپکینز می­گوید درآوردنِ نقش برایش آسان بوده، این یک فروتنیِ ساده­ لوحانه نیست. بلکه کاملاً برعکس است:  «قصدم یک فروتنیِ افراطی در این باره نیست: شما باید بدانید که چگونه آن جریان برق را به کار اندازید و من می­دانم که چگونه برق را وصل کنم. دیرزمانی­ انجامش داده ­ام.»

هاپکینز که چند ماهِ گذشته را در خانه ­اش در منطقه­ ای اعیانی در لس آنجلس در قرنطینه بوده، دوست دارد به تماشای دریا­کنار و گذر اتومبیل­ ها بنشیند. همه­ شان عجله دارند به جایی برسند. هاپکینز هم روزگاری چنین بی­قراری­ هایی داشته است.

او کودکی بود بدون هیچ ویژگیِ خاصی در شهرکِ دلگیر و غم ­افزای پورت تالبوت در سرزمینِ ولزِ در بریتانیا. دل به مدرسه یا فعالیت­ های ورزشی نمی­داد و خاطرِ پدرِ سرسختِ کارگرش از او جمع نبود. هاپکینز گفت: «خدا بیامرزَدِش. اما به یاد دارم که می­گفت، “اُه، تو درست­ب شو نیستی.”»

بخت یارش بود که ریچارد برتن سرِ راهش سبز شد. برتن که او هم در حوالی پورت تالبوت بزرگ شده بود و محبوبِ هالیوود هم بود، کاری کرد تا هاپکینز به سمت بازیگری برود. هاپکینز تمایل زیادی داشت تا آن موهبتِ نمایشگری را که به میزان زیادی در مسیرِ کارِ برتن می­دید، سرمشق خود قرار دهد: «می­خواستم مشهور، ثروتمند و موفق شوم تا آن­چه را که فکر می­ کردم یک گذشتۀ به درد نخور بوده، جبران کنم؛ و همۀ آن چیزهایی که می­خواستم بشوم، شدم.»

چندتاییش سریع­تر از بقیه اتفاق افتاد. پس از گذراندن دوره ­ای در کالج سلطنتیِ موسیقی و نمایشِ ولز در کاردیف ( پایتخت ولز-م) و آکادمیِ سلطنتیِ هنرهای نمایشی در لندن، به خواستِ اُلیویر در سال 1967 به تئاترِ ملی پیوست و در نمایش از استریندبرگ با نام «رقص مرگ» جای ستارۀ نمایش-اُلیویر- را گرفت که به آپاندیسیت دچار شده بود. اُلیویر در خاطراتش چنین نوشته: «مثل گربه­ ای که موشی بین دندان­ هایش دارد، نقشِ ادگار را مالِ خود کرد.». این برایش کافی نبود: «هیچ­گاه بلندپروازی­ هایم را جار نمی­زنم، اما فقط دلم می­خواست به کالیفرنیا بروم و در فیلم­ ها بازی کنم.»

زیاده ­خواهی به نقش­ آفرینی­ هایش هم وسعت بخشید: در زمان اجرای نمایش «سُتوران» به کارگردانی جان دکستر در نیویورک، دکستر متوجه شد که هاپکینز با خطی خرچنگ قورباغه در حاشیه­ های نمایش­نامه ­ای که در دست دارد، کلی توضحات نوشته. دکستر می ­پرسد: «این مزخرفات چیه؟ فقط جمله­ هات را حفظ کن.» هپبورن هم که سال 1968 در فیلمِ موفق «شیر در زمستان» نقش مقابل هاپکینز را داشت به او توصیه کرد که کار را پیچیده­ نکند.

هاپکینز این آموزه را آویزۀ گوشش کرد، هر چند در زندگی خصوصی­ اش مدام داشت بد می­ آوَرد: در نوشیدن افراط می ­کرد و امکانش بود که هر چه را به دست آورده فنا کند. یک روز با رخوتی ناشی از مستی در اتاق هتلی در آریزونا از خواب برخاست و اصلاً به یادش نمی ­آمد که دلیل سفرش و سر درآوردنش از این­جا چه بوده است: «به خودم آمدم و گفتم اگر به این وضع پایان ندهم یا کسی را می­کشم یا خودم را. زندگی­ ام از آن لحظه معنی تازه ­ای به خود گرفت.»

هاپکینز 38 ساله شده بود، رفتارش سنجیده ­تر شده بود و کارش آسان­تر. حتی از نظر خودش اجرایِ هراس ­انگیزِ از یاد نرفتنی­ اش به نقش هانیبال لکتر در «سکوت بره­ ها» (1991) یک “کارِ آسان” بوده. باز هم فیلم را تماشا کنید و احتمالاً متوجه می­شوید که هاپکینز چه سرخوش است با کارش: «این چیزها را باید با شوخ ­طبعی بازی کنید.»

«سکوت بره ­ها» هاپکینز را در بین ستارگان سینما به همان جایگاه برتری رساند که زمانی طولانی در پی­اش بود (اسکار بهترین بازیگر را هم به خاطرش گرفت)، و مدتی نمی­ دانست تکلیفش پس از این نقش دشوار چیست: با هواردز اند و بقایای روز اجراهای درجه یکی در دهۀ نود داشت، و برخی فیلم­ های مفرح مثل «لبه» که در آن گرفتار یک آدم عوضی شده بود؛ اما به درون دنبالچه­ هایی از هانیبال لکتر هم شیرجه زد که چیزی دستش را نگرفت، و فقط خیلی خوشحال بود از پذیرفتن خالتورهایِ پردۀ سبز در سِری­ دوزی­ های «ثور» و «تغییرشکل­ دهنده ­ها».

اما هاپکینز در چند سال گذشته چیزی در مایه ­های تولدی دوباره را تجربه کرده است. از «پدر» به عنوان بهترین نقش ­اش در این سال­ها یاد می­ کند. اوجِ تکرار موفقیت­ هایش در پیرانه­ سری در سال گذشته را با «دو پاپ»، «جامه ­دار» در نقش مقابل ایان مک­ کلن، فیلم پُرستارۀ «شاه لیر» و سریال تلویزیونی «وست­ ورلد» محصول اچ بی اُ رقم زد.

آنتونی هاپکینز در فیلم سینمایی پدر

اما دیگر چنین موفقیت­ هایی برایش دخلی نداشت به قریحه و جاه ­طلبی که پیش از این سیرابش نمی ­کرد؛ حالا همه­ اش انگار که خوش­­­ اقبالی یا قسمت باشد و او صرفاً این سعادت را داشته تا از موهبت­ ها بهره ­مند شود. باز هم مهربانانه شانه بالا انداخت و گفت: «به پشتِ سر نگاه می­کنم و فکر می­کنم، “به هر حال همه­ اش رؤیایی­ست که از بابت­ش خاطرجمع هستم. برایم خیالی بیش نبوده است.”»

هاپکینز با این سن و سال و آن کارنامۀ اعجاب­ انگیزش حالش خوب است از این­که دارد بی هیچ تکبر و ادعایی ادامه می­دهد. دوبار گفت که منیت (ایگو) یک افعی است و اگر یک بازیگر یا حتی یک آدم بخواهد واقعاً به درد بخور باشد، باید پا بگذارد روی خودبینی­ اش: «چیز زیادی نمی­دانم جز این­که کاری که حالا انجام می­دهم، در روندِ امور، هیچ اهمیتی ندارد.»

به همراه همسرش استلا خوش است در خانه با چیزهایی که ربطی به حرفۀ بازیگری­ اش ندارد؛ خواه خواندن رمان «خانۀ متروک» (چارلز دیکنز) باشد روی آی­پَدَش یا تمرینِ نواختنِ آهنگ­ های برامس با پیانو، یا این­که وقتِ ناهار بگذارد گربه ­اش بپَرَد توی بغل­ اش: «احساسِ آرامش می­کنم. عمر درازی را زیسته­ ام.»

استلا گاهی برگزیده ­ای از آموزه­ های مکتب ذنِ بودایی را به حساب­ های کاربری هاپکینز در شبکه­ های اجتماعی می­فرستد. هاپکینز به تازگی عکسی از خودش را با لبخندی محو و با چشم­هایی آبی که زیرِ آفتاب می­ درخشند در توئیتر منتشر کرد و در توضیحِ عکس نوشت: «لحظه را دریاب. امروز را بچسب». بیش از 134 هزار نفر آن توئیت را لایک زدند. برقِ شعفی در چشمان هاپکینز جرقه می­زند: «در توئیتر حسابی طرف­دار دارم».

هاپکینز در شب سال نو 83 ساله خواهد شد: «می­دانم که پیر شده ­ام. حواسم به خودم هست، سر حال و قوی هستم اما تضمینی نیست. شون کانری را به یاد آورید.»

آیا نماهای اندوه ­زایِ «پدر»، هاپکینز را وامی­ دارد تا به گذشتۀ زندگیِ خودش فکر کند و به این­که به راستی چه­ گونه است که آمیختن گذشته با حال می­تواند حیرت­ زده­ تان کند؟ کم­ و بیش این­گونه است. تازگی­ ها وقتی هاپکینز دوباره فیلم را دید، در نقش ­آفرینی­ اش نمی توانست چیزی ببیند جز زندگیِ پدرِ خودش؛ نانوایِ پیرِ زحمت­ کشی که سال 1981 از دنیا رفت.

پشت صحنۀ آن نمایِ احساسات­ برانگیز نزدیک به پایان فیلم که اشک­ های هاپکینز در آن جاری می­شود، این­گونه بوده که هاپکینز از کارگردان-فلوریان زِلِر- خواسته به او فرصتی کوتاه بدهد تا خودش را برای برداشت بعدی بازیابد؛ هاپکینز می­دانست که حجمِ بازی­ اش در آن صحنه از قاب بیرون زده بود اما قادر نبوده تا به دادِ خودش برسد. نگاهش سُر خورده بود بر یک عصایِ ساده و یک عینک مطالعه که پدرِ مرحومش را به یادش می­ آوَرَد: «فکرش احساساتی­ ام می­کند.»

هاپکینز پس از مرگ پدرش، عینکی مثل همین عینک را توی اتاق دید که نقشۀ راهِ آمریکا کنارش بود. برنامه­ ریزی­ های نانوا برای سفر هرگز محقق نشد: «دردناک است. یک عمر سخت کار کرد و بالأخره، در پایان، با خود فکر می­ کنید، “خب، همین است.”یادم می­آید که آنجا کنار تخت ­اش ایستاده بودم و به خودم فکر می­کردم، “تو هم تعریفی نداری. او این­جاست، و یک روز هم تو جای­ش خواهی بود.”»

اما جای امیدواری­ ست که چنین روزی به این زودی نمی­ رسد. هاپکینز ایمانی سرشار دارد به لحظه­ هایی که در پیش است، به از جا برخاستن و به پیش رفتن؛ و او فقط اشاره ­ای گذرا می­کند به شوربختی­ های گذشته تا درسی را که از آن آموخته با خود ببرد به هر جایی که می­رود. هنگام خداحافظی، از هاپکینز پرسیدم که آن چه جایی ممکن است باشد و بیش­تر دلش می­خواهد چه کند در دهۀ هشتاد سالگی­ اش؟ لبخندی زد. یک چیز مانده بود. به راستی، یک چیزِ ساده: «تا به پیش بروم برای یک بیست سالِ دیگر.»

«نیویورک تایمز»، 19 نوامبر 2020

  • کایل بوکانان مقیم لُس آنجلس و خبرنگار فرهنگ عامه و ستون­ نویس نیویورک­ تایمز است. سابقاً ویراستار ارشد وب­سایتِ Vulture بوده که نوشته­ های سینمایی ­اش را آنجا هم منتشر می­کرده است.

مأخذ: ماهنامۀ سینمایی «فیلم امروز» با عنوانِ «به پیش رفتن برای یک بیست سال دیگر»

مطلب مشابه:

یادداشت دیگری بر فیلم نامزد اسکار «پدر» / آشوب ذهن و مکان و زمان

 

مشاهده بیشتر

شاید از این نوشته‌ها هم خوشتان بیاید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

7 + شش =

دکمه بازگشت به بالا