سینمای کلاسیک : یادداشتی بر فیلم «کازابلانکا» / جنگ بدون مرز ؛ عشق بدون مرز

 

عصرسینما؛ علی زنداکبری

نزدیک به هشتاد سال از ساخت شاهکار مایکل کورتیز «کازابلانکا» می گذرد و دیدن چندین باره اش همچنان بغض تماشاگران رمانتیک سینما را به اشک تبدیل می کند. دیدن دو ستاره اصلی فیلم در کنار هم علیرغم آنکه سالها از درگذشتشان می گذرد همچنان عاشقان سینما را به وجد می آورد، گویا فیلم به تازگی و به روشهای کلاسیک ساخته شده است.

جذابیت فیلم اما در قرار گرفتن مرتب و هماهنگ جزئیاتی است که تنها به مدد بسترسازی فیلمنامه فیلم میسر گشته است. کارگردانی کورتیز در حفظ این جزئیات و بسط آن به سکانس های کلیدی فیلم توانایی او را در تعریف داستانی عاشقانه در فضای رعب آور جنگ به رخ می کشد. بطور مثال استفاده از بازی کلامی در قالب مفهوم، در استفاده به جا از نام شهرها و کشورها تصویر ذهنی ما را از شهرهایی چون پاریس، نیویورک، لیسبون، برازیلیا و یا کشورهای آلمان و ایتالیا و البته کازابلانکا بصورت کاراکتری مستقل شکل می دهد، کاراکترهایی که در طول فیلم چند بار بیشتر به زبان نمی آیند اما در ذهن تماشاگر قدرت القائی نماد/مفهوم خود را بدون جلب توجه می پروراند، سرزمین نژادپرستی و جنگ (در آن مقطع زمانی؛ آلمان)، سرزمین فاشیست(باز هم در همان مقطع زمانی؛ ایتالیا)، سرزمین رمانس/ پاریس، سرزمین آزادی/ نیویورک، پل فرار/ لیسبون، برازیلیا/ بهشت گمشده، برزخ/ نقطه رهایی (و سرزمینی مرموز و ناشناخته و پر از عجایب همچون خود قاره سیاه؛ کازابلانکا)، جایی که همین حالا نیز خیلی ها اسمش نیز به گوششان نخورده و البته این فیلم نقش به سزایی در معرفی جغرافیای این محل نیز به عهده دارد. برای هر کدام از این کاراکترهای مکانی و نقش آن در این فیلم می توان سطرها شخصیت پردازی به نگارش درآورد. بازی فیلم با تدوین تدوینگری نه چندان دیده شده (اوون مارکز، که فقط دو بار برای فیلم «جینی» و همین «کازابلانکا» هر دو ساخته مایکل کورتیز کاندید اسکار شد و حتی کار درخشانش در فیلم «گنجهای سیرامادره» ساخته زیبای جان هیوستون نیز دیده نشد)، به رفت و برگشت این شهرها در بطن رخدادها و نمود آنها در دیالوگ کاراکترها و اتصالشان به وقایع فیلم، حس حضور و رخ دادن اتفاقات فیلم در این محلها را برجسته می نماید.

این فیلم در سال 1942 ساخته شده، سالی که در میانه جنگ جهانی دوم واقع شده است. کارگردان به خوبی از قدرت نفوذ این واقعه در تماشاگر آن سالها بهره برده و کورتیز جنگ را همچون کاراکتری دیگر در قالب شخصیتی زمانی که در جای جای فیلم حس می گردد در کنار اجزای دیگر و برای بالا بردن قدرت درک تماشاگر استفاده نموده و با وصل آن به حس درونی ریک، خیانتی که او از عشق نافرجامش احساس می کند را به حس خیانتی که مردم فرانسه از گروهی از افسران و مردم خیانت کرده به کشورشان و حتی ایتالیایی های آن موقع (تسخیر شده در دام فاشیست)، با مهارت پیوند می دهد. او در جای جای فیلم بازی خیانت/وفاداری در مثلث عشقی داستان و حس ناسیونالیستی مثلث فرانسه/آلمان و پناهجویان در تقابل با سودجویان بهره مند از این مواجه را به کار گرفته و نقطه اوج داستان را در ده دقیقه پایانی فیلم را به دلخواه در دست می گیرد و هنر خود را در حفظ نوسانات هیجانی تماشاگر مشتاق به دانستن سرنوشت شخصیتها به رخ می کشد.

انتخاب هوشمندانه نژادها در کنار هم نیز از جزئیاتی است که در ابتدای یادداشت به آن اشاره نمودم، کازابلانکا نام لاتین این شهر مراکشی است و به خاطر ورود پرتغالیها حدود سال 1515 میلادی به این نام شهره گشت، ابتدا به ساکن نام این شهر “انفا”(به فتحه) بود که به زبان بربر(یا آمازیغی) نام نهاده شده بود(زبان بومیان سفید شمال آفریقا خصوصا در الجزایر و مراکش ). پس از ورود اعراب به شمال آفریقا به “دار البیضاء” (خانه سفید) معروف گشت و پس از ورود پرتغالیها کازابلانکا خوانده شد که برگردان معنای عربی شهر است: خانه سفید ….

خانه سفید/کاخ سفید!. کنایه ای به خانه ای که سپیدی ظاهریش حکایت از سیاه بختی ساکنان درون آن دارد. از غصب شدگان بی راه برگشت تا دلالان برده پول که تجارت برگه عبور می کنند. لذا بحث چند ملیتی بودن شهر در آن سالها نشات گرفته از حقیقت می باشد. سام پیانیست قابل اعتماد و دوست ریک در فیلم سیاهپوست است و کنایه بصری جالب فیلم به شخصیتهای نژادپرست آلمانی فیلم است. ترکیب لباسهای نظامی افسران آلمانی، فرانسوی، ایتالیایی و مراکشی نیز در نوع خود و همطراز شخصیت سازی فیلم قابل تامل است. دقت فرمائید به لباس نظامی سیاه سروان لوئی در استقبال از افسر ارشد آلمانی “اشتراسر” و یونیفرم سپیدش در اولین صحنه های حضور در کافه ریک آنجا که نقش مثبت، صمیمی و محترمانه ای را به نمایش در می آورد.

او در تغییر چهره به شخصیت مثبت/منفی به یونیفرم سیاه/سفید هم رفت و برگشت دارد. رنگ خنثی یونیفرم افسران منفعل مراکشی و رنگ تیره یونیفرم افسران آلمانی(یادآوری می کنم فیلم اصلی سیاه و سفید است و بعدها به فیلمی رنگی تبدیل شد که چندان مورد استقبال قرار نگرفت.) استفاده آرتورادسون، فیلمبردار متخصص فیلمبرداری فیلمهای سیاه و سفید با بکارگیری مناسب نور و نورپردازی و همکاری مناسب و جالب مفهومی/تصویری اش با کارگردان، تقابل ذهنی تماشاگران با داستان سرائی فیلم را هم راستا می نماید. نگاه کنید به ریک سفید پوش که تا دقیقه شانزده فیلم تماشاگر اطلاعات چندانی از او ندارد. روی صورت ریک همزمان با روشن کردن سیگارش، نور فانوس دریایی در حال چرخش تاکیدی هرچند کوتاه دارد بر ابهام شخصیتی که ما به عنوان تماشاگر تا آن لحظه از ریک داریم. کات از این صحنه به خود فانوس دریایی در واقع تماشاگر است که نور کنجکاوی خود را بر نامکشوفات این شهر مرموز می اندازد.

از این تاویلها و هنرمندی های عوامل فیلم خصوصا کارگردان در این اثر به کرات دیده می شود. لذا دکوپاژ و میزانسن کورتیز بدون اغراق، تماشاگر را با حس درون فیلم همراه می کند و موسیقی مارکس اشتاینر معروف، سازنده موسیقی تحسین شده فیلم به یادماندنی تاریخ سینما «بر باد رفته» نیز بار احساسی و گاها حماسی فیلم را نیز افزون می کند. نگاه کنید به ترکیب و تنظیم اشتاینر در صحنه  نواختن پیانو و خواندن ترانه “ساعت روی راین” توسط افسران آلمانی در کافه ریک و مقابله به مثل لازلو با به راه انداختن ارکستر و همراه نمودن فرانسوی های حاضر در کافه با خواندن آهنگ “مارسیز” که ملودی آن بخشی از موسیقی متن فیلم نیز هست.

فیلم «کازابلانکا»

جدای از اینها اما، این نگارش فیلمنامه ای دقیق است که بار احساسی اثر را به دوش میکشد و جدای از بازی های فراموش نشدنی اینگرید برگمن و همفری بوگارت، وزن همدلی بیننده را با مثلث عشقی فیلم به دوش می کشد. فیلمنامه فیلم اما وام دار نمایشنامه نزدیک به حقیقتی است که معلمی جوان به نام موری برنت و همسرش ژوآن آلیسون طی شش هفته با نام “همه می رن سراغ ریک” با هم و در سال 1941 به نگارش درآورده بودند. برنت یهودی تبار طی سال 1939 و در پی الحاق اتریش و آلمان، به وین می رود و طلاهای خانوادگیش را برای در امان ماندن از نازیها به آمریکا قاچاق می کند. هنگام بازگشت از آمریکا و در شهری بندری در جنوب فرانسه و مشرف به مدیترانه در کافه ای استراحت می کند که نوازنده سیاه پوستی در حال نواختن پیانو، مخاطبینی داشته است از سربازان نازی، فرانسوی، مهاجرین، بومیان و مسافران. یادداشتهای او ضمن این سفر مبنای نمایشنامه اش قرار گرفت.

زندگی برنت نیز مجموعه ای بود از عشقهای نافرجام او، که پایه داستان عشقی او در نمایشنامه شد، هنگامی که به وین سفر نمود، با زنی عقد بود که وقتی از وی صاحب دختری شد از او جدا شده و سپس با ژوآن ازدواج کرد، که ده سال از او بزرگتر بود، هرچند از آلیسون هم جدا و مجددا با شخصی دیگر ازدواج نمود.

نمایشنامه “همه می رن سراغ ریک” نگاهی تبلیغی و ضد نازی داشت و همین امر در دوران جنگ باعث شد کمپانی برادران وارنر برای این نمایشنامه، بیست هزار دلار پرداخت نماید که هزینه بالایی برای یک نمایشنامه بود و در آن زمان رکورد خرید یک نمایشنامه به روی صحنه نرفته را شکست. برادران وارنر پس از خرید نمایشنامه سفارش نگارش فیلمنامه ای براساس آنرا داد و با الگوبرداری از فیلم «الجزایر» ساخته 1938 جان کرامول نام فیلمنامه را «کازابلانکا» انتخاب نمود. ساخت فیلم به کارگردان بلغاری که در بوداپست متولد شده بود واگذار شد، فیلمسازی که قبل از آمدن به هالیوود تجربه مناسبی در ساخت فیلم داشت و سازنده دهها فیلم بود. او که تباری یهودی داشت و به راحتی نگاه تبلیغاتی فیلم را درک می کرد، در قالب ملودرامی عاشقانه و عامه پسند با پس زمینه جنگ موفق شد فیلم دلخواه تهیه کنندگان و کمپانی برادران وارنر را در سطحی مطلوب به تصویر درآورد و موفقیت آنرا نیز با کسب سه جایزه اسکار بهترین فیلم، بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه بچشد، هرچند در پنج رده دیگر نیز کاندید بود اما در نهایت به همان سه جایزه اکتفا نمود. فیلم گرچه اثری مهم تلقی می گردید لیکن هیچکس موفقیت آنرا تا به این اندازه انتظار نداشت.

بسیاری از فیلم «کازابلانکا» به خاطر موارد مختلف انتقاد نمودند، از جمله داستان تکراری مثلث عشقی، اما یادمان باشد، فیلم در سال 1942 ساخته شده و پیرنگ فیلم کاملا با ملودرامهای معمول آن زمان متفاوت بوده است. یا اینکه چرا اشتراسر پس از تماس سروان لوئی به تنهایی به فرودگاه می رود؟. که با توجه به آنکه او فقط مشکوک به تماس لوئی شده و جریان را کامل نمی داند چندان دور از ذهن نیست که برای فهمیدن اصل موضوع به تنهایی راهی فرودگاه گردد. البته می توان در خصوص این فیلم در میزگردی چند ساعته به تحلیل و بررسی از زوایای مختلف سینمایی و غیر سینمایی آن پرداخت. اما آنچه که باید به یاد داشته باشیم اینست که فیلم در قلب و ذهن عامه تماشاگران به عنوان درامی عاشقانه تثبیت شده و جنگ را همچنان در دیدشان منفورتر از گذشته تقویت می نماید. جنگی که بدون مرزشدنش در قرن بیست و یک را با تلخی گسترده تری یادآوری می کند و عاشقی هایش را نیز به لطف پیشرفت تکنولوژی گسترده تر از آن زمان گذشته.

مطالب دیگری از نویسنده این یادداشت:

سینمای کلاسیک : نگاهی به فیلم مطرح و تاریخ ساز «همشهری کین» ساخته اورسن ولز / وقتی غرور مرا کشت

نقد و بررسی فیلم برنده اسکار «سرزمین آواره‌ ها» ساخته کلویی ژائو / دیدار دوباره در پایین جاده

نقدی بر فیلم «ایالت متحده برعلیه بیلی هالیدی» / زنگواره تاریخی یک خواننده

نقد فیلم: نگاهی به فیلم تحسین شده «پدر» با بازی آنتونی هاپکینز / مرا به یاد داشته باش

 

مشاهده بیشتر

شاید از این نوشته‌ها هم خوشتان بیاید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

8 − یک =

دکمه بازگشت به بالا