نقد سریالهای روز جهان: تحلیل و بررسی مینی سریال «میر از ایست تاون» / تنها وظیفه ما عشق ورزیدن است

 

عصرسینما؛ علی زنداکبری

*هشدار: این یادداشت حاوی اسپویل می باشد.

در دوران پر کسالت پاندمی کرونا مشکلات ناشی از محدودیت های تولید آثار سینمائی، فضای ساخت آثار فاخر را بیش از پیش سخت تر نمود و فیلمهای تهیه شده نیز هر روز خسته کننده و سطحی تر از قبل، رغبتی برای عاشقان سینما به منظور پیگیری آثار روز سینما باقی نمی گذارد. در این میان، ظهور سریالی هفت اپیزودی و جذاب با نام «میر از ایست تاون»، شور و حال جدیدی به علاقه مندان هنر هفتم تزریق نمود. سریالی که به شخصه ابتدا به ساکن جدی در نظر نگرفتمش، اما جذابیت های سینمایی/روایی سریال، بنده را نیز مشتاق تماشای آن نمود. خصوصا آنکه لحظاتی مرا به یاد سریال «کشتار» وینا ساد در سال 2011 می انداخت. این سریال در تاریخ بیست و نه فروردین آغاز و در تاریخ نه خرداد ماه نیز به اتمام رسید.

داستان سریال «میر از ایست تاون» روایت بانوی کارگاهی(با بازی کیت وینسلت) است که توازن درون، زندگی شخصی، شغل پر دردسر و جامعه ای پر مشکل، او را در مسیری چون فرشته نجات برای شهری کوچک در ایالت پنسیلوانیا قرار می دهد: ایست تاون. هنر نویسنده اثر(برد اینگلسبی) بهره گیری از ساختار چند لایه درام، در کلیت سریال است. اول جامعه ای به ظاهر ساده، کوچک و آرام در دل طبیعتی نا آرام که جنگلهای سرد و بزرگش خود شخصیتی است در قلب سریال، همچون مادری که تمام اتفاقات این سرزمین سرد و وحشی را درآغوش می گیرد. سریال از همین جا با القاء مفهومی نقش کلیدی مادر در جامعه، زیر ساخت داستان را آرام آرام پی ریزی می کند. میر مادری ست که فرزند خود را از دست داده و با مادر خود (هلن) دائم در حال بگو مگوست، از شوهرش(فرانک) جداشده و حالا در نزدیکی منزل میر در حال ازدواج مجدد است، ضمن آنکه روابط خوبی نیز با افراد خانواده میر دارد. قربانی فیلم (ارین) مادر خود را سالهاست از دست داده، (کری)عروس میر در حال درمان اعتیاد خود در یک مرکز بازپروریست و میخواهد حضانت فرزند خود را بگیرد،(داون) مادر دختر گمشده در حال مبارزه با سرطان و غم گم شدن فرزندش است، (لوری) مادرکودک مضنون نیز در گرداب خیانت شوهرش و آسیب پذیری فرزندش در دوستیش با میر نیز به مشکل خورده است.

لایه دوم پیرنگ فیلمنامه سریال، شخصیت اصلی (میرشیهان/کیت وینسلت) است. تنش های روحی او که با علاقه اش به پدر پلیسی که خود را کشته و با خودکشی پسرش که تیک های عصبی داشته و در نهایت رو به مواد مخدر برده بود شروع گردیده و حالا نوه اش هم دچار همان تیکهای چشم و صورت است و عذاب وجدان ارتباط این حالتهای عصبی با سرنوشت دردناک فرزندش او را دچار این نگرانی می کند که نوه اش هم به سرنوشت پسرش دچار شود، کنار نیامدن با مرگ فرزندش که منتهی به طلاق از همسرش گردیده و حال باید برای نگه داشتن تنها یادگار پسرش با عروس خانواده وارد دعوای حقوقی گردد و در تلاش برای سلب حضانت نوه اش از عروسش (خود که مامور قانون است) اقدام به زیر پا گذاشتن قانون می کند تا حدی که از کار تعلیق هم می شود، دست و پنجه نرم کردن با مشکلات دخترش که در حال گذار از دوران رشد است و در کنار همه این مسائل دو مردی که همزمان به او ابراز علاقه می کنند (یک نویسنده و همکار پلیس اش) و مهمترین آن جامعه ای که زمانی برای او شامل دوستان و همسایگانشان می شدند و همواره او را به عنوان یک قهرمان به یاد می آوردند (در حالیکه حالا از او توقع حل مشکلاتشان را دارند)، خالق اثر اما او را چون شوالیه ای نشان می دهد که علیرغم تمام زخمهایش باید به جنگ پیرنگ سوم فیلمنامه برود: جامعه.

مردمان شهر ایست تاون اما نمایی کلی هستند از جامعه این روزهای بشر، نژادپرستی به اشکال جدید، فروپاشی بنیان خانواده، جامعه سنتی مذهب گرا، جامعه مدرن بی تفاوت و ضد دین. نگاه کنید به صحنه حمله به کشیش شهر، فقط به علت حرف های در گوشی مردمان عادی یک جامعه (در حالیکه هیچ چیز ثابت نشده)، کودکانی که سردرگم در جامعه رها شده اند، انسان هایی که از فرط تنهایی و عدم برقراری ارتباط مناسب از پیر و جوان به یکدیگر خیانت می کنند، جوانان پر خاشگر به والدین، غوطه ور در مواد مخدر، حمایت های کورکورانه خانوادگی، دروغگوئی به هر قیمت و…

اینگلسبی با مهارت خاصی این سه لایه را با حرکتی هوشمندانه و بر مداری ناموزون، در قالب دو موضوع اصلی: گم شدن یک دختر و کشته شدن دختری دیگر حالت داده، به پرداخت روانشناختی تضادهای رفتاری/ احساسی هر سه لایه می پردازد و با ظرافت پیوند بین حوادث را به صورتی ساده و نه غلو آمیز قوام بخشیده، تماشاگر را بین قصه اصلی و باز تعریف انگیزشی هر کاراکتر به مک گافینی هیچکاکی سوق داده و واکاوی مشکلات و شکاف عمیق احساسی جوامع را به ذهن تماشاگر هدایت می کند، در حالیکه شوق بیننده اش برای رسیدن به انتهای داستان را نیز حفظ می کند. اینجاست که او به کمک دیالوگ هایی ساده اما پر مفهوم دوگانه داستان/معنای خود را ادامه می دهد، نگاه کنید به تمام صحنه های دو نفره بین میر و روانشناسش.

سریال «میر از ایست تاون»

ظرافت استفاده از حرکت نوسانی و بدون نظم و ترتیب حوادث آنجا اهمیت پیدا می کند که اتفاقات قسمت اول سریال به ظاهر فقط در خدمت بسط شخصیت میر است و در گذر سیر وقوع حوادث سریال در قسمت های مختلف از ذهن تماشاگر پاک می گردد و به ناگهان در بیست دقیقه پایانی قسمت آخر سیناپس های خود را یافته و در نهایت منجر به گشوده شدن گره معمای جنایت می گردد.

البته از نقش کارگردان سریال که کلیه قسمت ها را با ساز و کاری یکدست پیشبرده نباید غفلت کرد. کریگ زوبل که قبلا در فیلم «ز مثل زکریا» در فضایی وهم آلود تنها با سه کاراکتر هنر خود را در استفاده از فضای تصویری به رخ کشیده بود، اینجا نیز به بهره درست از بازیگران و کاراکترهایی زیاد پرداخته و تقریبا هیچ شخصیت اضافه ای در اثر وجود ندارد، حتی دختر کوچک (لوری) که دارای سندروم داون است، نماد معصومیت همان جامعه می شود و نقطه توازن افراد خانواده ای می شود که در یک سوی آن پدری بی مبالات و در طرفی دیگر مادری درد کشیده است و پسری هراسان که در قبال اتفاقاتی که با آن مواجه شده سردرگم و درمانده شده است.

اما استفاده جالب از گای پیرس در نقش نویسنده ای که عاشق میر می شود، بازی زیبای خالق اثر است با ذهن تماشاگر. پیرس در سال 2018 در فیلم «مرد چرخنده» در نقش استاد دانشگاهی که به آزار شاگردان دختر یک شهر می پردازد بازی به یاد ماندنی ارائه نمود، در همین سریال نیز نویسنده با علم به ذهن کنجکاو و ناخود آگاه تماشاگر بازهم او را در نقش نویسنده/استاد دانشگاهی قرار می دهد که قبلا بیننده به نوعی با آن آشنا شده است، با همان عینک و با اشتیاق به عشقی که میر ابتدا آنرا پس می زند و رفته رفته نسبت به او تمایل پیدا می کند، تماشاگر را به او مظنون می کند و با آدرس غلط دادن به بیننده لذت کشف ماجرا را برای او بیش از پیش می کند.

سریال «میر از ایست تاون»

کیت وینسلت اینبار با بازی چند وجهی، با حرفه ای گری تمام به نوعی ارائه دهنده تمام حالت های مجموعه کاراکترهای اثر است، از غم از دست دادن، تا استیصال در تصمیم گیری، از همدلی با افراد جامعه، تا وظیفه سخت مادر بودن، از زنی مقاوم و محکم تا دخترکی دلتنگ پدر، از دختری سرکش به بانویی متکی به نفس، از پلیسی وظیفه شناس تا دوستی غمخوار، همه و همه در راستای روند مطلوب کارنامه بازیگری او نشانه هایی ست از قدرت بازیگری او.

در انتهای سریال، مجموعه تمام رخداد ها از موعظه همان کشیش کتک خورده ای که در نهایت بی گناهیش آشکار می شود، جمله هایی را می شنویم که زبان حال خالق اثر است :
“… یکسری از اعضاء این اجتماع دیگه بینمون نیستند، اعضائی که فاجعه های سال جاری چیزی ازشون باقی نگذاشته، اونها حالا خودشون رو خارج از دایره این اجتماع می بینند که زمانی جزئش بودند، دایره این اجتماع زمانی محل زندگی این افراد بوده و شاید پیش خودتون بگید این افراد لایق این هستند که بیرون از این دایره باشند چراکه با خطاهایی که مرتکب شدند و دروغهایی که گفته اند لایق حضور در این اجتماع نیستند، ولی لایق بودن یا نبودن آنها را ما تعیین نمی کنیم، تنها وظیفه ما عشق ورزیدن است … اونها نادیدتون میگرن، در رو به روتون می بندند، بهتون میگن که لایق بخششتون نیستند، ولی این اجازه رو بهشون ندید …”.

مطالب دیگری از نویسنده این یادداشت:

ستون‌های قدرتمند یک امپراطوری / نگاهی به فصل مهم شکل‌گیری کمپانی مترو گلدوین مایر از ابتدا تا دهه 60

سینمای کلاسیک : نگاهی به فیلم «پنجره عقبی» ساخته آلفرد هیچکاک / پنجره ای رو به زندگی

سینمای کلاسیک : یادداشتی بر فیلم «کازابلانکا» / جنگ بدون مرز ؛ عشق بدون مرز

سینمای کلاسیک : نگاهی به فیلم مطرح و تاریخ ساز «همشهری کین» ساخته اورسن ولز / وقتی غرور مرا کشت

نقد و بررسی فیلم برنده اسکار «سرزمین آواره‌ ها» ساخته کلویی ژائو / دیدار دوباره در پایین جاده

نقدی بر فیلم «ایالت متحده برعلیه بیلی هالیدی» / زنگواره تاریخی یک خواننده

نقد فیلم: نگاهی به فیلم تحسین شده «پدر» با بازی آنتونی هاپکینز / مرا به یاد داشته باش

 

مشاهده بیشتر

شاید از این نوشته‌ها هم خوشتان بیاید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک × یک =

دکمه بازگشت به بالا