رابرت ردفورد: جنتلمن بور بی ادعا (2025-1936)

پایگاه خبری تحلیلی «عصر سینما»؛ علی زنداکبری – جنتلمن، بور و بی ادعا: این شرح شغل رابرت ردفورد بود که روز سهشنبه هفته گذشته در سن هشتاد و نه سالگی درگذشت. روی پرده سینما، او و دوستش پل نیومن در فیلمهای «بوچ کسیدی و ساندنس کید» (۱۹۶۹) و «نیش» (۱۹۷۳) خالق یکی از به یادماندنی ترین زئج های سینمائی بودند. در خارج از پرده سینما، این دو مرد اهل ورزش بودند – دوستانی ورزشکار، متعهد به آرمانهای شریف، و مانند اکثر ستارههای بزرگ، کمی سختگیر، انگار نکاتی را پنهان میکردند تا ما را تشنهی چیزهای بیشتر بگذارند. هر دو همچنین برای شمایل مردانه زمانه خود مثالزدنی بودند، کاملاً از تأثیر تقریباً خندهدار خوشقیافگیشان آگاه بودند، اما هر از گاهی، با جایگاهشان بر روی سکو و در دید بودن، احساس راحتی نمیکردند. به قول جین فوندا در فیلم «پابرهنه در پارک» (۱۹۶۷) «تو همیشه درست لباس میپوشی، همیشه درست به نظر میرسی، همیشه حرف درست را میزنی. تو تقریباً بینقص هستی.» فیلمی که در آن نقش دو تازه عروس و داماد را بازی میکنند. ردفورد پاسخش می گوید: «این حرف خیلی زشتی است»!
فشار کمالگرایی در کاراکترهای ردفورد کمی ناملموس به نظر می رسید از اینرو قالب کارهایش در حد و حدود اخلاق گرائی کمالگرایانه اش به بار می نشست مثلا شخصیت پاول در فیلم «پابرهنه در پارک» درحالیکه زیاد روی پایش بند نبود آن هم در روز روشن و در حالی که زبالهها را روی خود میریزد و شروع به خودنمایی میکند. به نظر چیزی شرمآور در تلاش او برای عجیب و غریب و وحشی به نظر رسیدن وجود داشت؛ در بهار حرفه ردفورد، به نظر میرسد که او بیشتر در خانه است و خودکنترلی را تجسم میکند. نقش فرعی او در «شکار جنگ» (۱۹۶۲) نقش یک سرباز آمریکایی بود که در جریان حمله دشمن به کره، پست خود را ترک میکند و در گوشه سنگری جمع میشود، و چهره زیبایش در وحشت فرو میرود. اما چنین برهنگی احساسی برای ردفورد نامناسب بود و او این را میدانست. وقتی ساندنس کید – کمتر از یک دهه پس از «شکار جنگ» – اعتراف کرد که شنا بلد نیست و نمیخواهد در رودخانه بپرد، تماشاگران فهمیدند که بزدلی او چیزی بیش از یک نت، به طرز سرگرمکنندهای خارج از کوک، در ملودی خالص قهرمانی آرام نیست. همانطور که جین فاندا به او گفت، تقریباً بینقص بود.

سری فیلمهای موفق ردفورد در دهه هفتاد، از جمله «جرمیا جانسون» (۱۹۷۲)، «نیش»، «آنطور که بودیم» (۱۹۷۳)، «گتسبی بزرگ» (۱۹۷۴)، «سه روز کندور» (۱۹۷۵) و «همه مردان رئیسجمهور» (۱۹۷۶)، نشاندهنده توانایی زیرکانه او در گشت و گذار در ژانرهای مختلف بود. اولین فیلم در این لیست به ردفورد ریش، تفنگ و کلبهای در کوههای راکی داد؛ آخرین فیلم او را به کتابخانه کنگره و دفاتر واشنگتن پست برد. همانطور که ردفورد به طور غریزی دریافت، یکی از راههای کسب جایگاهی به عنوان یک مرد کاملاً آمریکایی در تصور عمومی، این است که تا حد امکان خود را در آمریکا جای دهد. او لباس نیروی دریایی «آنطور که بودیم» را که به رنگ سفید آسمانی و دوخته شده برای فتح باربارا استرایسند بود، با لباس شب گتسبی عوض کرد. به تدریج، ردفورد به ستاره تبدیل شد – ایده جمعی ما از آنچه یک مرد نقش اول باید انجام دهد و باشد. مردم تصویر او را بر روی دیوارها چسباندند، گویی او یک قدیس است. منتقدان فیلم در مواجهه با چنین ستایش عظیمی، همانطور که از دوران رودولف والنتینو وجود داشت، درمانده و بیهدف بودند.
یک راه حسرتبار برای دنبال کردن حرفه ردفورد، ردیابی مسیرهای نرفته و قرار دادن آنها در کنار مسیرهای ماجراجویانهای است که معاصران و اسلاف او دنبال میکردند. به برت لنکستر فکر کنید که توسط لوکینو ویسکونتی برای بازی در نقش شاهزاده سیسیلی در فیلم «پلنگ» (۱۹۶۳) انتخاب شد و حتی وقتی به ایتالیایی دوبله میشد، شکوهی خاکستری و بیدردسر از خود ساطع میکرد. به هنری فوندا – پدر جین فاندا و مانند ردفورد، یک لیبرال درستکار – فکر کنید که موافقت کرد در فیلم «روزی روزگاری در غرب» (۱۹۶۸) برای سرجیو لئونه نقش یک شرور قاتل را بازی کند. فوندا با چشمان آبیاش که توسط لنزهای تماسی تیره شده بود، به رم رسید تا بهتر بتواند حس بدخواهی را منتقل کند. لئونه بلافاصله به او گفت که لنزهایش را بردارد. او به جای آن، آبی بودن را میخواست. آیا ردفورد، که چشمانش به اندازه چشمان فوندا همچون یاقوت کبود بود، به چنین نقشی تن میداد؟ حتی در داخل ایالات متحده، قابل توجه و تأسفآور است که چقدر فرصتهای کمی از این دست برای ردفورد پیش آمد. اینکه آیا او این فرصتها را رد کرد یا تصمیم گرفت که به دنبال آنها نرود، موضوعی است که به زندگینامهنویسان او مربوط میشود. واقعیت این است که مارتین اسکورسیزی، پل نیومن را در مقابل تام کروز در فیلم «رنگ پول» (۱۹۸۶) قرار داد، در حالی که هیچ کارگردانی به بزرگی و ماجراجویی اسکورسیزی در رزومه ردفورد دیده نمیشود. ردفورد کروز و همچنین مریل استریپ را در فیلم «شیرها برای برهها» (۲۰۰۷) کارگردانی کرد، اما این فیلمی نیست که بسیاری از مردم، حتی طرفداران ردفورد، با لذت تمام به تماشایش بنشینند. او همچنین در این فیلم، در نقش یک استاد دانشگاه در ساحل غربی، بازی میکند که دو نفر از دانشجویانش، با تشویق آرمانگرایی او، به ارتش میپیوندند و در افغانستان میمیرند.

با این حال همانطور که ما در سوگ ردفورد هستیم و شروع به ارزیابی دستاوردهای او – به ویژه تأسیس موسسه ساندنس – میکنیم، یک جنبه از کار او به عنوان یک بازیگر وجود دارد که باید توجه ما را به خود جلب کند و ممکن است در سالهای آینده وزنی آرام به خود بگیرد. به عبارت دیگر، او ارباب تنهایی بود. چه به دلیل جذابیت بیش از حدش، که در برخی از ستارهها میتواند نوعی مانع نفوذناپذیر باشد، و چه به دلیل نوعی خجالتی بودن یا تردید ذاتی در وجودش، او عادت داشت از نگاه ما عقبنشینی کند، حتی زمانی که ما روی پرده سینما به او خیره شده بودیم. به همین ترتیب، شخصیتهای اطراف او، در درون داستان، میتوانستند به سمت او دست دراز کنند و خود را طرد شده یا دفع شده بیابند. این اضطراب مدام توسط افراد گوشهگیر مورد استقبال قرار میگرفت
این تنهایی، بنا به تعریف، در شخصیت جرمیا جانسون، مرد کوهستانی افسانهای که تصمیم میگیرد از آنچه تمدن مینامد، طرد شود، مشهود است. در میان شهر نیویورک، تحلیلگر سیا که ردفورد در فیلم «سه روز کندور» نقش او را بازی میکند، از تماس با انسانها میپرهیزد، زیرا میترسد (کاملاً موجه ) که تقریباً هر کسی، از جمله یک پستچی، ممکن است بخواهد او را بکشد. به همین دلیل است که وقتی او یک فرد تنهای دیگر (فی داناوی) را پیدا میکند، برخورد آنها تأثیرگذارترین و آشفتهترین برخورد در تمام آثار ردفورد است. به نظر میرسد هر دوی آنها دائماً وسوسه میشوند که به لاک خود برگردند. ای کاش این زوج فیلمهای بیشتری با هم کار می کردند، همانطور که آلن لاد (یک بلوند خجالتی دیگر) و ورونیکا لیک این کار را کردند. با این حال، در دو فیلم کوچکتر، با چهل و چهار سال فاصله – «مسابقهدهنده سراشیبی» (1969) و «همه چیز از دست رفته» (2013) – است که میل ردفورد به تنهایی بر او غلبه میکند. در فیلم اول، او نقش یک اسکیباز به نام دیوید چپلت را بازی میکند که به تیم المپیک ایالات متحده راه مییابد و برای مدال طلا تلاش میکند. اگر اینطور بگوییم، مثل هر فیلم ورزشی روحیهبخش دیگری به نظر میرسد؛ اما این فیلم، به کارگردانی مایکل ریچی، نوشته جیمز سالتر است، و حال و هوای فرد سرسختی را دارد که به خوبی با زمین یخی هماهنگ میشود. چپلت، مصمم و نسبتاً بیروح، انگیزه دارد اما به ندرت از روی هوس عمل میکند. یکی از اسکیبازان در فیلم میگوید: «او طرفدار تیم نیست و هرگز هم نخواهد بود.» دیگری پاسخ میدهد: «خب، این دقیقاً یک ورزش تیمی نیست، نه؟» در واقع نه. ما چپلت را در دویدنهای سرگیجهآورش همراهی میکنیم، دوربینی در سطح چکمه با صدایی ترسناک از دامنهها پایین میآید؛ اما خدا میداند در قلعهی سرش، درون کلاه کاسکتش چه میگذرد. او اهل آیداهو اسپرینگز، کلرادو است و در سفری به خانه، پدرش در آشپزخانه از او میپرسد که چرا این کار را میکند. او میگوید: «من مشهور خواهم شد. من یک قهرمان خواهم شد.» اما صدایش به اندازهی یک دریاچهی یخزده بیروح است و او فقط همانجا مینشیند و شیرینی های دلخواهش را از جعبه میخورد.

تصور سرزنشی ترسناکتر از «مسابقهی سراشیبی» برای «طبیعی» دشوار است، هرچند «همه چیز از دست رفته» به آن نزدیک است. این فیلم به کارگردانی جی. سی. چاندور، ردفورد را به عنوان تنها بازیگر فیلم در خود دارد و هیچ کس دیگری در فیلم نیست. او نقش ملوانی را بازی میکند که در اقیانوس هند سرگردان است و قایقش با یک کانتینر حمل بار برخورد میکند، در طوفانی پرتاب میشود و واژگون میشود. کلمات کمی در فیلم وجود دارد: بیشترشان فحشهای رکیک و نامهای که با صدای گوینده روایت میشود. ردفوردی که اینجا میبینیم طبیعی است: سرسخت، نفرینشده، بسیار آسیبپذیر، و قارههایی دور از سرزمین پسرک زیبا. یونیفرم سفید در «آنطور که بودیم» را فراموش کنید؛ او الان اینطور تعریف می شود: کاملاً تنها با یک پمپ تخلیه. نشانههایی وجود دارد که نشان میدهد در زندگی این شخصیت اتفاقات زیادی افتاده است و او از مشکلاتش، هر چه که باشد، فرار کرده تا با دریا بجنگد. او حتی از راحتی اولیه یک نام هم برخوردار نیست؛ در تیتراژ پایانی، به سادگی به ما گفته میشود که «مرد ما» را رابرت ردفورد بازی کرده است. تنها و درخشان.




