نقدی بر سریال اصل برائت: لایه های پنهان

عصرسینما؛ علی زنداکبری –
نقدی بر سریال اصل برائت:
لایه های پنهان
خالق و نویسنده اصلی: دیوید ای. کلی
کارگردانان: آن سِویتسکی، گرِگ یاتانیس
آهنگسازان: دنی بِنسی و ساندر یوریانس
بازیگران: جیک جیلنهال (راستی سابیچ)، روث نگا (باربارا سابیچ)، بیل کمپ (ریموند هورگن)، او-تی فاگبِنل (نیکو دِلا گوآردیا)، چِیس اینفینیتی (جِیدن سابیچ)، رناته رینسوِه (کِرولین پولیمِس)، پیتر سارسگارد (تامی مولتو)، الیزابت مارول (لورِین هورگن) و…
تریلر روانشناختی، ملودرام جنائی یا درام دادگاهی/حقوقی؟ شاید بتوان هر دو را در این سریال هشت قسمتی جای داد. این سریال براساس اقتباسی از رمان اسکات تارو شکل گرفته، رمانی که فیلم بی گناه فرضی آلن جی پاکولا در سال 1990 و بازی هریسون فورد نیز براساس آن ساخته شده است، فیلمی که در زمان خودش با موفقیت همراه بود.
اما سریال مد نظر ما در قالب زمان بیشتر که در اختیار دارد امکان شخصیت پردازی گسترده تری هم دارد. در اینجا به خانواده شخصیت اصلی قصه به فراخور بیشتر پرداخت شده جائیکه کارگردانان فرصت ایجاد تعلیق بیشتری داشته اند.

کارگردان
گرگ یاتانیس و آنه سویتسکی که به طور مشترک این سریال را کارگردانی نموده اند با سبقه ای که داشته اند کاملا با دست باز و آگاهانه شخصیت پردازی کاراکترهای خود را انجام داده اند و همین، فضای بیشتری را برای هدایت مخاطبان به گزینه های مختلف را برای آنها فراهم آورده است.
یاتانیس سالهاست با ساخت سریال های با ارزش و قابل اعتنائی چون زیرزمینی، خانه، شکار انسان، بارش برف، پیر مرد و … به ساختار سریال های جنائی، دادگاهی و معمائی آشنا است و قاعدتا خروجی کار او نمی تواند چیز بدی از کار دربیاید اما مشکل آنجا شروع می شود که لایه های زنانه داستان در اصل برائت، وجوه روانشناختی پیدا می کند، اینجاست که همکار او سویتسکی به کمک قالب کار آمده او به عنوان یک کارگردان مونث کارنامه قابل قبولی در سریال سازی دارد از آئینه سیاه تا یک رسوائی بسیار یا سرزمین هیولاها با پرسوناژهای چند لایه زنانه سرو کار داشته و کاراکترهای مختلفی را در چهارچوب شخصیت های زن پیچیده به خوبی پرورانده، از طرفی هر دو در اپیزودهای جداگانه ای کارگردان سریال سنگ قلعه بوده اند که آشنائی و درک مشترک آنها برای کارگردانی درام سنگین اجتماعی/دادگاهی اصل برائت را کاملا مقبول می نماید.

بازی با نام سریال چه در تیزرها و چه در پرداخت گام به گام اثر نیز قابل تامل است جائیکه به معنای دوگانه حقوقی و لغوی عنوان سریال به طرز ریزبینانه ای نگاه شده است از منظر حقوقی عنوان سریال به یکی از اصول مهم دادگاهی اتکا شده که طبق آن تا عدله اتهامی اثبات نشده است شخص مورد اتهام را نمی توان مجرم دانست و در جای دیگر عنوان لغوی سریال با مفهوم بی گناهی که احتمالا فرد متهم با فرضیات مطروحه مبرا از گناه دانسته شده اما از طرفی وقایع و نوع پرداخت سریال به آن، سمت و سوی قصه را به سوی احتمال قاتل بودن متهم زیاد می کند، همین دوگانگی و تعلیق به وجود آمده در بیان، داستان را تا انتها برای مخاطب سرپا نگه می دارد. به مونولوگ ابتدای سریال که راستی (گلینهال) آن را بیان می کند توجه کنید:
<<… من راستی سَبِیچ دادستان این محاکمه هستم. شخصی که اینجا نشسته متهم جیمز مک دیویده و می تونم بهتون بگم اون بیگناه اینجا نشسته. چون قانون اساسی اینرو از ما میخواد.
من شواهدی ارائه میکنم تا بهتون نشون بدم که متهم گناهکاره. اگر گناهکار بودنش براتون محتمل، اگر فقط محتمل بود، باید رأی بر بیگناهیش بدین. اگر (گناهکار بودنش) هم براتون خیلی محتمل بود باید آزادش کنید. وظیفۀ شغلی من اینه که گناهکار بودنش رو طوری اثبات کنم که جای شکی باقی نمونه.
قضاوت در هیئتمنصفه رسالت بزرگیه و عهده دار شدن وظیفۀ دادستانی و اثبات اتهام هم رسالت بزرگیه. من به وظیفهام عمل می کنم و متقابلاً از شما انتظار دارم به وظیفتون عمل کنید. پس بیاین وظیفه امون و انجام بدیم؟ …>>

راستی با این بیان برای همه ما به نوعی روشن می کند که کارگردان وظیفه دارد ورای هر شک منطقی به ما ثابت کند گناهکار داستانشن دقیقا کیست؟ و ما به عنوان تماشاگر/هیئت منصفه وظیفه داریم تا هر احتمالی را در این زمینه رد کنیم، تناقض پیچیدگی حقوقی که در این مونولوگ نیز عیان است و بار معنائی لغوی نام سریال در فکر تماشاگر، این امکان را به کارگردانان اثر داده است که کاراکتر اصلی، راستی سبیج را دائم در قامت یک قاتل یا یک بی گناه در افکار مخاطبین بازی دهند و از سوی دیگر با تغییر گره های مختلف، سیر وقایع و داستان پردازی های قصه، مظنونین دیگری را تا قسمت آخر در ذهن مخاطب زنده نگه دارند، از باربارا همسر راستی تا تامی رقیب کاری و شاید هم عاطفی راستی.
کارگردانان اثر از حداکثر ظرفیت های در دسترس شان برای جذابیت های داستانشان استفاده کرده اند، ایجاد قالب رقابت در چهار چوب دو دادستان جوان و کهنه کار و معاونانشان، ایجاد کشش عاطفی بین دو مرد در قالب دو معاون دادستان و یک زن جذاب در محیط کاری، ایجاد فضای مه آلود عاطفی بین راستی به عنوان شخصیت اصلی و همسرش و بازی با حس عشق و تنفر بین آنها، رابطه دوستی بین ریموند هورگان به عنوان رئیس/وکیل راستی در تعهد به دوستی با او یا ترجیح دوران آرامش و بازنشستگی، استفاده از رابطه احساسی/ خانوادگی بین فرزندان راستی و او به عنوان پدری خیانتکار و همسرش به عنوان مادری فداکار و… همه و همه باعث جذابیت های داستانی می شود که تماشاگر را تا به آخر با قصه همراه می کند.
اما هنر کارگردانان اثر در ارائه متناسب وقایع برای حفظ ضرباهنگ سریال است آنها با نشان دادن آهسته وقایع در قسمت های ابتدائی به تماشاگران این فرصت را می دهند تا با کاراکترها ارتباطی راحت برقرار نمایند و تجزیه و تحلیل خود را از آنها داشته باشند. سپس با کمی حیله سینمائی و بازی با وقایع احساسی اثر مخاطبانشان را در برداشتی که از کاراکترها داشته اند به شک می اندازند. همین روش ابتکار عمل را در همراه کردن مخاطبان در اختیار کارگردانان قرار می دهد.
اما درست در جائیکه تماشاگران به نتایج مختلف رسیده اند با یک چرخش غافلگیر کننده اوج لذت گره گشائی از یک معما را در قسمت آخر در اختیار آنان قرار می دهد.

بازیگران
جیک گلینهال در نقش راستی سبیج معاون دادستان شیکاگو نقش اصلی سریال را بر عهده دارد او با همسر و دو فرزندش زندگی می کند و به دلیل رابطه نامشروع با کرولین پلیموس، همکار تازه کشته شده اش متهم به قتل او شده است، پر واضح است گلینهال درگیر نقشی چند لایه است، حتی خواندن دیالوگهای سنگین شخصیت راستی توسط او از روی کاغذ هم کاری سخت به نظر می رسد چه برسد به آنکه او با کلامی شمرده، لحنی حساب شده و متناسب و بازی با میمیک چهره اش ادای کامل این دیالوگها را فوق العاده انجام بدهد! اگر این سریال در قالب فیلم ارائه شده بود اسکار جیک گلینهال اجتناب ناپذیر بود. بازی احساسی او در جمع خانواده، تسلط او در دفاعیات دادگاهی و نشان دادن احساسات متناقضش از خشم و غم تا شرمندگی و بلا تکلیفی و تنفر، کاری است که جز از گلینهال بر نمی آید نگاه کنید به تمام نقش آفرینی های سینمائی اش تا به این مرحله تا کار بزرگ او در چرخش شخصیتی اش در هر قسمت از سریال را به خوبی حس کنید.
روث نیگا نقش باربارا سبیج همسر راستی را ایفا می کند، باربارا در یک گالری مشغول فروش آثار هنری است و در برابر بحران خیانت شوهرش سعی در حفظ خانواده دارد او در عین حال به خاطر علاقه حداقل ظاهریش به همسرش راستی در کشاکش احساسی با اوست. این سریال این فرصت را در اختیار نیگا قرار داده تا چرخه کاملی از شخصیت های مختلف را ارائه کند، یک همسر، یک مادر، یک خیانتکار، یک خیانت دیده، یک عاشق … هرچند بازیش گاهی اوقات برای ایجاد شک در تماشاگر دچار انفعال می شود و تصنعی به نظر می رسد اما در کل در برابر بازیگر بزرگی همچون جیک گلینهال نمره قبولی می گیرد.
به نظرم پیتر ساسگارد در نقش تامی مولتو در حد و اندازه های جیک گلینهال قرار می گیرد. تامی رقیب قدیمی راستی است که در جایگاهی جدید معاون تازه دادستان می شود و با تشکیل پرونده بر ضد او فرصتی برای انتقام و خودنمائی پیدا می کند، چه در مقام یک رقیب کاری و چه در مقام یک رقیب عشقی. بازی ساسگارد بیشتر از آنکه دیده شود حس می شود، وقتی ما به عنوان یک تماشاگر از شخصیت او متنفر می شویم از شکستش خوشحال می شویم و یا کاراکترش حرص ما را در می آورد یعنی او کارش را عالی انجام داده. مطمئن باشید اگر بازی خوب ساسگارد نبود شخصیت راستی اصلا به چشم نمی آمد و همذات پنداری تماشاگر برانگیخته نمی شد.
اصل برائت قطعا از بهترین سریالهای ژانر خود است که در همه ابعاد جلب نظر می کند خصوصا آنکه لایه های پنهان داستان در جلب نظر تماشاگر برای تعقیب هر قسمت توسط او عامل اصلی کشش اثر است اما مهمترین موضوع حول آن جذب تماشاگرانی است که خیلی اوقات حوصله دیدن فیلمی دوساعته از یک ماجرای دادگاهی را ندارند چه رسد به دیدن یک سریال چند قسمتی.




